خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

پدر ترسو

در کلینیک ، بیماری مراجعه نمود مردی حدودا 35 ساله که با خانمش و دختر 5 ساله اش مراجعه کرده بود.  به علت شدت بیماری ، برای بیمار سرم و چند آمپول داخل سرم و عضلانی تجویز نمودم.ایشان رفت و  داروها را تهیه کرد و برگشت. در حال گرفتن قبض برای تزریقات بود که دخترش رو به پدرش کرد و گفت : بابا چرا سرخ شدی؟ پدرش جواب داد : دخترم سرخ شدن که چیزی نیست دارم از ترس می میرم! جالب اینجا بود که پدرش می گفت چند روز پیش که دخترش مریض بود و پزشک برایش آمپول تجویز کرده بود ، مجبور شده پاهای دخترش را بزور بگیرد تا آمپول تزریق گردد. حالا دختر کوچولو چه حالی میکرد وقتی می دید پدرش از ترس سرم، زهر ترک شده است!

پرده گوش

یکماه پیش یکی از همکاران خدمات بیمارستان سراسیمه مراجعه نمود. ضربه ای به گوشش خورده بود و صدا در گوشش داشت .معاینه که کردم متوجه شدم پرده گوشش پاره شده و وضعش اصلا خوب نیست. دفترچه بیمه اش همراهش نبود. گفتم سریع بیاور تا بگویم چه باید بکنیم.رفت و برنگشت.فردایش آمد و گفت : دستت درد نکنه ، چه تشخیصی بود گذاشتی ؟ دیروز رفتم  پیش خانم دکتر…. متخصص ENT .گفت : گوش شما سالم است و قطره داد بریزم داخل گوشم و گفت بعدا بیا تا گوشتو بشورم. گفتم : خدا رو شکر که تشخیص من اشتباه بوده است .

چند روز پیش در کشیک شب اورژانس همان همکارمان پیشم آمد و گفت : آقای دکتر حدود یک و نیم میلیون تومان باید بیفتم توی خرج. گفتم چرا؟ جواب داد : رفتم اودیومتری و سایر آزمایشات ، گفته اند پرده گوشت پاره است ، خرج درمانش هم اینقدر است.

هر چند از بیمار بودن ایشان ناراحت شدم ولی قیافه اش جالب بود وقتی که اعتراف کرد که بهتر بود پیش خانم دکتر نمیرفت. حال تصور کنید پرده پاره ایشان را تشخیص نداده که هیچ ، قطره هم داده که ممنوع است و بعدش هم گفته بود که باید گوش ایشان را بشورد. حال تصور کنید وقتی گوش با پرده تمپان پاره ، شستشو داده شود چه اتفاقی می افتد !!

1 . در یکی از کشیکهای خیلی شلوغ اورژانس ، که چند نفر تصادفی منتظر ویزیت بودند ، خانمی مراجعه نمود و اظهار نمود که مریض اورژانسی وی روی تخت دراز کشیده است و نمیتواند به اتاق ویزیت مراجعه کند . گفتم خیلی شلوغ است بیمار را روی تخت به اتاق ویزیت بیاورید . در کمال تعجب مشاهده نمودم بیمار خانم جوانی است که از اسپاسم عضلات کمری شاکی است!!! به همراه بیمار گفتم چون بیمارتان اورژانسی نیست باید منتظر بماند و نوبت را رعایت نماید و بعد از بیماران تصادفی و اورژانسی ویزیت شود .بیمار و همراهش با فحاشی و تهدید به شکایت ، اتاق را ترک نمودند.
در کشیک دیگری ، بیمار ام آی را ویرزیت میکردم و در حال انجام کارهایش بودم. مریض دیگری با داد و بیداد مراجعه نمود و وقتی خواستم منتظر بماند تا کارهای بیمار ام آی تمام شود ، شروع به فحاشی نمود. بعد که این بیمار را ویزیت کردم دیدم فقط بخاطر یک سرماخوردگی ساده اینهمه سر و صدا میکرد !!!
2 . مردی جوان با برادرش مراجعه نمود. قسمت تحتانی چپ شکمش دردناک بود . گفت احساس می کنم متورم شده است . احساس می کنم حامله شده ام !!! برای معاینه روی تخت دراز کشید ، فقط درد بود نه تندرنس. گفتم حالا چند ماهه حامله ای ؟! جواب داد فکر کنم دو ماهه باشه ! گفتم از کجا فهمیدی که حامله ای ؟ با اشاره به برادرش گفت : از ایشون بپرسین ، چون پدر بچه است . به برادرش گفتم : خوب ، خوشوقتم ، پدر شدید . جواب داد : نه بابا ، فقط اون قسمت شکمش پر قاشق است ، چون مرتب قاشق قورت میدهد !!
3 . یکی از همکاران خدمات بیمارستان ، با درد شکمی مراجعه نمود. گفتم دفترچه ات را بیاور تا قبض همکار رایگان صادر شود و شما را ویزیت نمایم . با عصبانیت اورژانس را ترک کرد تا مثلا دفترچه اش را بیاورد . پس از چند دقیقه ، رئیس بیمارستان به موبایلم زنگ زد که چرا بیمار ویزیت نشده است . جواب دادم : گفته ام دفترچه اش را بیاورد ولی ظاهرا ایشان اصلا دفترچه نداشت و یا به تعبیر خودش برگهای دفترچه اش تمام شده بود . رئیس بیمارستان گفت قبض رایگان بدون دفترچه صادر شود . حال پس از چند دقیقه بیمار با شوهرش دوباره به اتاق معاینه اورژانس آمد. در اولین برخورد گفت : من که گفتم خودت بیمارم را ویزیت کن . حالا مجبوری از ترس رئیس بیمارستان معاینه اش کنی !!! گفتم تا قبض پذیرش نیاوری ویزیت نمی کنم ! پس از آوردن قبض رایگان ویزیت به او فهماندم که این کار علاوه بر اینکه غیر قانونی است ، غیر شرعی هم هست و رئیس محترم بیمارستان در آن دنیا باید پاسخگو باشد . شوهر بیمار در جوابم گفت : اگر همه کارهایتان اینطور درست باشد شما اهل بهشتید .
ما پزشکان در حالیکه باید فقط بیمار را ویزیت کنیم و دغدغه بهبودی او را داشته باشیم ، با درخواستهای بی مورد و غیر قانونی و کوچک و بزرگ بیماران مواجهیم .
لازم بذکر است که در استان ما ، طبق بخشنامه دانشگاه ، همکاران بهداشت و درمان و اقوام درجه یک ایشان ، بشرط آنکه دفترچه بیمه خود را همراه خویش بیاورند ، در مراکز دولتی بیمارستانی رایگان درمان میشوند ولی اگر دفترچه در مانی نداشته باشند باید تمام هزینه درمان را بصورت آزاد پرداخت نمایند.
4 . در کشیک دیروز چند لحظه اورژانس خلوت شد . پنج دقیقه به اتاق استراحت رفتم. موقع بازگشت دیدم یک مریض و چهار نفر همراهش !!! داخل اتاق معاینه نشسته اند . گفتم : خوبه دیگه ، صاحبخانه خانه نیست ولی مهمانها همگی داخل خانه نشسته اند .بیممار گفت : دکتر هزاریهایتان را که برنداشته ایم ! جواب دادم شما اگر در خانه تان باز باشد ، خوشتان می آید هر کسی از بیرون بیاید و داخل بنشیند ؟ گفت : نه . آدمها داخل نمی آیند ولی سگ و گربه می آیند !!!!

در انتهای شیفت بخش ، ساعت هفت صبح ، از بخش زایمان تماس گرفتند که یک مورد نوزاد پره ترم بدنیا آمده است و چون آنکال نوزادان در برنامه وجود نداشت من برای ویزیت به بخش زایمان رفتم . دنبال نوزاد می گشتم . پارچه سبز رنگی را نشانم دادند ولی من که نوزادی نمی دیدم . گفتم خب ، روی نوزاد را باز کنید تا معاینه اش کنم . نوزاد از 15-20 سانتیمتر بیشتر نبود و 800 گرم وزن داشت . نوزاد داخل انکوباتور هم نبود .چون می گفتند نوزاد 25 هفته ای توان زندگی ندارد . نوزاد را زیر بخاری برقی گذاشته بودند تا expire شود ولی بعد از چهار و نیم ساعت که من وی را معاینه کردم ، رفلکسهای نوزادی نرمال ، بدون دیسترس تنفسی، قلب و ریه نرمال کار میکردند و حال نوزاد بنظر خوب بود . دستور سرم تراپی را دادم ولی نتوانستم از NICU برایش پذیرش بگیرم و آنرا به آنکال که قرار بود پانزده بیست دقیقه بعد بیاید ، محول کردم. در پاسخ به همراه بیمار که می گفت نوزاد را از حضرت ابولفضل گرفتیم و در برابر نگاه پرسشگر وی جواب دادم : هیچ چیز دست خدا غیرممکن نیست و اوست که زندگی میدهدو اگر قرار بر زندگی نوزاد است ، مطمئن باشید حتما تقدیرش را رقم خواهد زد.

Addict

1 . در اورژانس بیمارستان کشیک بودم. ساعت سه و ده دقیقه صبح ، جوانی با درد شدید در قفسه سینه مراجعه نمود. جوان 30ساله pace maker قلبی داشت که از حدود شش سال پیش که میوکاردیت ویرال گرفته با این درد دست به گریبان بوده است. مدارکش را نیز مطالعه نمودم ، دردش تنها با پتدین تسکین می یافت . شدیدا هم بدرگ بود و همکاران پرستار با سختی تمام و در مدت یک و نیم ساعت تزریق را انجام دادند . با بهبود وضع بیمار راضی از بهبودی اش به اتاق استراحت رفتم . صبح موقع تحویل کشیک ، مسئول بخش اورژانس به اتاقم مراجعه نمود ؛ در کمال ناباوری متوجه شدم جوان موردنظر addict می باشد و کار و پیشه اش مراجعه بی وقت شبانه و درخواست تجویز مخدر می باشد. تا بحال در مدت 12 سال طبابتم ، این چنین گول نخورده بودم .

اما از منظر دیگر ، به این می اندیشم که اگر فرد دیگری نیز با همان علائم مراجعه کند ، آیا خواهم توانست ریسک احتمال ایست قلبی را به جان بخرم و با احتمال تمارض از درمان بیمار خودداری نمایم؟

2 . صبح بعد از کشیک شبانه بیمارستان با بیخوابی مطلق ، با توجه به اتمام مدت اعتبار پروانه مطبم ، به نظام پزشکی رفتم و برای واریز وجه فیش ، به بانک مراجعه نمودم . ساعت نه و نیم صبح ، از چند باجه بانک تنها یک باجه کار میکرد و بقیه تعطیل بودند ولی کاپشن های کارمندان بانک روی صندلی ها بود . چند بار از رئیس بانک سوال نمودم که این چه وضعش است؟ ولی ایشان اصلا به روی مبارک خویش نیاورد .پس از انتظاری طولانی در حالیکه داشت نوبت به من میرسید کارمندان محترم ، از میز صبحانه جدا شده و سر میز کار خویش برگشتند . جماعت منتظر نیز هیچکدام حرفی نمی زدند و اعتراضی نمی کردند!!!!!!!! یاد شب گذشته کشیک خودم افتادم . در اورژانس پس از معاینه بیماران حدود 10 دقیقه رفتم شام بخورم. دو سه دقیقه نگذشته بود که داد مردم درآمد. شام را نصفه گذاشته و به اتاق معاینه رفتم ، حتی یک بیمار بدحال وجود نداشت . چند نفر بیمار سرماخوردگی اینهمه اعتراض می کردند .

آیا اینان همان مردمی نبودند که بیش از یک ساعت از وقتشان را بی سر و صدا در بانک تلف میکردند؟ آیا نظام بهداشت و درمان ما ناکارآمد است و یا اینکه در اورژانسهای بیمارستانها ، مردم خیلی متوقع هستند؟

کد 100

بعد از مدتها ، فشارهای روزافزون آبجی جان ، دوباره ما را تسلیم نمود و برآن شدیم چند خاطره را تعریف کنیم.

1 . امروز در اورژانس بیمارستان مشغول ویزیت بیماران بودم. یکباره بلندگوی بیمارستان کد 97 را اعلام نمود. سریعا به سالن اورژانس رفتم ببینم چه خبر است ؟ پرسیدم جواب دادند اشتباه شده است . چند دقیقه بعد ، بلندگو کد 99 را اعلام نمود ، این بار در کنار ایستگاه پرستاری اورژانس بودم و بعد از حدود دو دقیقه در کمال تعجب کد 100 اعلام شد که نشانگر وضعیت بحران است . در عرض چند دقیقه ، کلیه همکاران از کلیه بخشها و اطاق عمل و … سراسیمه به اورژانس آمدند و در کمال تعجب مشاهده نمودند ، اورژانس امن و امان است . در میان بهت همه همکاران مانور بحران اجرا شده بود !

2 . در کلینیک خصوصی مان ، کشیک بودم . مریض قبلی که بیرون رفت ، جلوتر از مریض بعدی ، پسری حدودا 10 ساله وارد شد و مثل آدمهای جاافتاده جلو آمد و گفت : سلام آقای دکتر ، نوکرتم آقای دکتر.خوب هستین؟ من که متعجب نگاهش میکردم ، پشت سرش خواهر بیمارش همراه با مادرش وارد شدند. مادرش کلی او را مذمت کرد که این چه برخوردی است ، مودب باش .پسربچه هم با لحن شیرینش ادامه داد من که چیزی نگفتم ، فقط خودمونی خوش و بش کردم.

3 . در اورژانس بیمارستان ، بیماری آمد که بنظر من MI بود. با هزار زحمت به آنکال قلب زنگ زدم و علائم بیمار را توضیح دادم. آنکال محترمه که حدود 4 سال پس از من با سهمیه وارد دانشگاه شده و سپس به لطف همان سهمیه رفته و قلب خوانده است ، بشدت مرا شماتت نمود که تشخیص اشتباه است و شما کجا درس خوانده اید ؟ گفت : چه کسی می گوید MI است ؟ جواب دادم من می گویم .شما بیائید و خلافش را ثابت کنید . فقط هر چه سریعتر بیمار را ویزیت کنید. پس از یکساعت آنکال مربوطه تشریف فرما شدند و پس از کلی معاینه و اینور و اونور کردن مریض ، بیمار را با تشخیصMI در CCU بستری نمود . حال قیافه ایشان در آن موقعیت دیدنی بود . هر چند من برای پیشگیری از برخورد لفظی ، هنگام ویزیت بیمار ، کنار بیمار نبودم و از همکاران احوالاتش را جویا شدم . جالب بود که ایشان قبل از معاینه بیمار از من بخاطر تشخیص اشتباهم!!! پیش رئیس شبکه و رئیس بیمارستان بدگوئی کرده بود!!

4 . در اورژانس بیمارستان کشیک بودم .مردی خانمش را سوار بر ویلچر و با دادوبیداد بسیار داخل اورژانس آورد ، در حالیکه بیمار بسختی و بتعداد زیاد نفس می کشید . قبل از مراجعه به پزشک باتجربه تر دیگری مراجعه نموده بود و ایشان با احتمال پنوموتوراکس خودبخودی و بصورت اورژانس و با درخواست CXR ، ایشان را به بیمارستان اعزام نموده بود. پس از معاینه از بیمار خواستم که تعداد نفسهایش را بصورت کنترلی کاهش دهد و پس از مدتی آرامبخش تجویز نمودم همراه با اکسیژن . پس از حدود یک ربع بیمار با حال عمومی خوب و بدون هیچ ناراحتی با پای خودش بیمارستان را ترک نمود.

در میان بهت و حیرت ملت ایران ، لایحه هدفمندی یارانه ها و نه قانون آن به اجرا در آمد . هزینه بنزین یکباره ،7 برابر شد و گاز CNG هفت و نیم 7.5  برابر و هزینه گاز و آب و برق حدود 5 الی 7 برابر و هزینه نان ، که معلوم نیست چند برابر شود ( وقتی نان با آرد 7 تومانی ، 25 تومان باشد ، با آرد 290 تومانی ، شمابگویید نان چند تومان خواهد شد ) . بدون افزایش در آمدها و تنها با 40هزار تومان یارانه واریزی ( که به حساب ما واریز هم نشده است با وجود اینکه حسابمان را در همان اول داده بودیم و مرجعی هم برای پاسخگویی وجود ندارد ) ، مردم چگونه باید از پس این همه مخارج بر آیند؟ کاری ندارد، همه نفرات خانوارها مثل 50 سال پیش ، در یک اتاق 2×3 ، زیر یک کرسی ذغالی ، گرد هم می آیند و زود می خوابند تا برق هم مصرف نکنند و دعا کنند تا زمستان زود تمام شود تا از سرما خلاص شوند . دیشب آقای فرزین ، درباره قیمت بنزین ، توضیح می داد . به گفته وی : قیمت پایه خلیج فارس برای بنزین ، 600 تومان است ، مجلس تصویب کرده که در پایان سال پنجم اجرای قانون ، به 90% این رقم که 540 تومان است ، برسیم در حالیکه در همین گام اول ، دولت بنزین را 700 تومان اعلام کرده ، که از مقداری که قرار بود ، 5 سال دیگر به ان برسیم 160 تومان هم بیشتر است ( طبق مصوبه مجلس ، نه تنها باید سهمیه بندی برداشته می شد ،امسال باید بنزین آزاد و بدون سهمیه 190تومان می شد و سالانه 90 تومان به قیمت بنزین افزوده می شد . ) و چه خوب دولت شیب ملایم را رعایت نموده و با شیب 90 درجه و با پرش خارق العاده ای ، کمر مردم را زیر این بار عظیم ، خواهد شکست ، در این بین ، فقرا فقیرتر و اغنیا غنی تر خواهند شد ، دولت در این میان ،بر خلاف مصوبه مجلس نظر خود را اعمال نموده است ،پس این افزایش قیمتی شدید ، سریعا باید کاهش یابد ، وگرنه ، طبقه متوسط جامعه ، حتی برای امرار معاش روزانه خود نیز با مشکل شدید مواجه خواهند شد. حال باید ببینیم مجلس و نهادهای نظارتی ، چقدر به مصوبه مجلس پایبند هستند و جلوی این تصمیم یک جانبه دولت ،خواهند ایستاد و چه کسی به داد این ملت خواهد رسید؟

وحشتناک ترین روز زندگی ام ، فرا رسید. صبح روز 16 شهریور 89 و 27 رمضان ، زمانیکه با خبر نصفه و نیمه دائی ام ، داشتم قبض روح میشدم ، وقتی با پیکر مطهر بیجان عزیزترین کسم ، پشت و پناهم ، یار روزهای سختی ام ، همراه همه لحظات زندگیم ، مونس تنهائیهایم و نزدیکترین دوستم ، پدرم ، روبرو شدم ؛ دنیا پیش رویم تیره و تار شد. وقتی در جواب به تلفن خواهر و مادرم ، مجبور شدم بگویم : انا لله و انا الیه راجعون ، گوئی آسمان به زمین رسید و من در این میان مچاله شدم.

خدا نصیب هیچکس نکند. تنها دردی است که درمان ندارد.حال که نمی بینمت ، جای خالی ات در جای جای خانه و شهرمان بشدت حس میشود و تحمل رنج دوری بسیار سخت است. و چه سخت تر که باید جای خالی ات را بعنوان فرزند ارشد برای مادر و برادر و خواهرم پر کنم. پدر مهربانم  آسوده بخواب و بیارام که تا وقتی قلبمان می تپد و تا بی نهایت زمان ، در قلب همگی مان زنده ای.

هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

تمنا دارم زمانی که این دلنوشته را می خوانید و هر زمان دلتان شکست ،فاتحه ای نثار روح عزیز سفر کرده ما هم بکنید.

پ . ن : از تمامی دوستانی که از طریق وب یا تلفن اظهار همدردی نمودند ، صمیمانه قدردانی می نمایم.

1 . برای پسر جوانی ، سرم نوشتم. همراه ایشان ، جوان دیگری بود. 10 دقیقه از وصل سرم نگذشته بود که همراه بیمار مراجعه کرد و گفت که سرم با سرعت کمی در حال انفوزیون است .به ایشان گفتم : به پرستار بگو ، سرعتش را زیاد می کنند. ولی ایشان گفت : سرمهای شما مثل جاده ها ، دست انداز دارد و سرعت ندارد!!! سرم یک لیتری ظرف 20 دقیقه تمام شده بود. در انتها همراه بیمار گفت : فکر کنیم رکورد زدیم. سرم 1 لیتری در 20 دقیقه!!!!!!

2 . مردی حدودا 45 ساله ، همسرش را آورده بود. یک نوزاد یکماهه داشتند که گویا شیر به گلویش پریده بود و مادر محترم هم از ترس زبانش بند آمده بود. برای مادر نوزاد ، آرامبخش تجویز کردم.

مادربزرگ نوزاد که نوزاد را به همراه داشت گفت : نوزاد را هم ویزیت کنید ، ببینید طوریش نشده باشد.گفتم : ایرادی ندارد، فقط شما بی زحمت یک شماره ویزیت بگیرید و بیاورید. پدر نوازد گفت : انسانیت کجا رفته است؟ و شروع به داد و بیداد نمود و گفت : این پزشکان بسیار بی وجدان شده اند ، خدایشان پول شده است!!!!!!! از ظاهرشان هم پیدا بود که نیازمند نیستند! مادر بزرگ نوزاد بخاطر رفتار پسرش عذرخواهی کرد! پرسیدم پسرت چکاره است؟ گفت راننده تریلر! گفتم اگر به پسرت پول یک بار حمل بار را بدهند ، دو بار بار میبرد. گفت : نه! گفتم : پس چه معنی دارد بخاطر کاری که خودتان انجام نمیدهید ، شرافت و وجدان دیگران را زیر سوال میبرید. مگر شما نیازمندید و صدقه به شما تعلق می گیرد که من رایگان ویزیتتان کنم؟!

گاهی اوقات دلم به حال خودمان میسوزد که پس از این همه دلسوزی در مورد بیماران بجای تشکر کلی بد و بیراه هم بارمان می کنند و میروند ! و ما نیز باید هیچ نگوئیم !

ضمن عرض سلام و تبریک حلول ماه مبارک رمضان ، بعد از ماهها برآن شدیم که به اصرار آبجی جانمان دوباره وبلاگمان را بروز نمائیم.

1 . حدود دو هفته پیش ، ساعت 12.5 شب یکی از دوستانم زنگ زد. خواب آلود گوشی را برداشتم. دوست دوران راهنمائی و دبیرستانم بود ، گفت : ببخشید مزاحم شدم ، خودت میدونی که کی به دکتر زنگ می زنند ؟! گفتم : وقتی کار واجبی دارند. ایشان در پهلو و شکم و پشتش دچار درد شدیدی شده بود که در مراجعه به اورژانس بیمارستان ، پزشک کشیک تشخیص سنگ کلیه گذاشته بود ولی دردش بهبود نیافته بود. عصر رفته بود به مطب یک دوست مشترک پزشکمان ، این دوست نیز بدون معاینه ، تشخیص مسمومیت گذاشته بود ،  باز هم بهبود نیافته بود. بناچار همان نصفه شب دوستمان به خانه ما آمدند و پس از ویزیت تشخیص آپاندیسیت گذاشته و آزمایش اورژانسی نوشتم ، آپاندیسیت تائید شد ولی همان پزشک محترم اورژانس باز هم بر تشخیص سنگ کلیه تاکید کرده بود. لاجرم برایش سونوگرافی نیز نوشتم.صبح که سونوگرافی انجام شد مشخص شد که آپاندیسیت قطعی است و آپاندیس ایشان پاره هم شده و کل شکم را عفونی کرده بود. دوستمان پس از سونوگرافی ، جراحی اورژانسی شد و از مرگ حتمی نجات یافت. جالب اینجاست که همان پزشک محترم کشیک اورژانس که تا سال قبل رئیس شبکه بهداشت و درمان شهرمان نیز بود ،امسال با سهمیه مازاد مدیران ، در رشته جراحی عمومی قبول شده است و 4 سال بعد جراح خواهد شد. پس وای به حال بیماران!!!!!!!!!!

2 . در اورژانس بیمارستان کشیک بودم .بیماری را آوردند با تشخیص شکستگی فمور ، به مرکز ارتوپدی استان اعزام شد. پس از چند دقیقه ، سر و صدا توجهم را جلب کرد و خواستم از موضوع مطلع شوم. همراهان همان بیمار به آمبولانس پاترول اعتراض داشتند که بیمارشان در این خودرو اذیت میشود و از سوپروایزرمان میخواستند که آمبولانس تویوتای جدید بکار گرفته شود ، هر چقدر سوپروایزرمان توضیح داد که این راننده کشیک است و نمیتواند درخواست آنها را اجابت نماید ، زیر بار نمیرفتند . در همین حین خواستم کمکی کرده باشم به اطرافیان بیمار توضیح دادم که به این علت ممکن نیست که ایشان در جوابم گفتند : شاید شما 3 ماه است سوپروایزر اینجا را می شناسید ولی من ایشان را مثل کف دستم می شناسم!!!اگر بخواهد خواسته ما را عملی می کند حتی میتواند از تهران ماشین بیاورد!!! همین شد که همه همکارانی که آنجا بودند با صدای بلند خندیدند ، ایشان ناراحت شد که چرا به من می خندید. همکاران پرستار توضیح دادند که علت خنده چیز دیگریست .چرا که سوپروایزرمان داداشی بنده می باشد و من از بدو تولدش می شناسمش:)))))

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.